تبليغاتX
...من منتظر دستان توام ...

...من منتظر دستان توام ...

...وقتی می توانی با سکوت حرف بزنی بر پایه های لغزان واژه ها تکیه نکن...

 

 

نزدیک میشم وقتی حواست نیست...

اونقدر که مرزی جز لباست نیست...

از پشت سر چشماتو میگیرم...

بگو کیم وگرنه میمیرم...

نزدیک میشم وقتی حواست نیست...

اونقدر که مرزی جز لباست نیست...

از پشت سر چشماتو میگیرم...

بگو کیم که برگشتم، بگو وگرنه میمیرم...

منم اونکه تظاهر کرد نداره دیگه احساسی...

شاید واسه همینم هست که دستامو نمیشناسی...

منم اونکه ازت دوره ولی قهرش حقیقت نیست...

اونکه با تموم دل تنگیش تولد تو دعوت نیست...

شاید از صورت خسته ام، از این لحن غم آلودم...

بفهمی من کیم امشب، کجای زندگیت بودم...

نمیخواستم بدونی تو، چرا به گریه افتادم...

اگر اصرار میکردم، تورو از دست میدادم...

منم اونکه تظاهر کرد نداره دیگه احساسی...

شاید واسه همینم هست که دستامو نمیشناسی...

منم اونکه ازت دوره ولی قهرش حقیقت نیست...

اونکه با تموم دل تنگیش تولد تو دعوت نیست...

 

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 3:52 توسط مینا| |

 

خوشبختي چيز عجيبي نيست..!!

و من امروز،

با لمس بودنت،

خوشبختي را لمس كردم...

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 18:0 توسط مینا| |

 

 چقدر این دوست داشتن های بی دلیل...خوب است!

مثل همین باران بی سوال...

که هی می بارد...

نوشته شده در یکشنبه یکم آبان 1390ساعت 18:46 توسط مینا| |

 

نبضم تند می زند آنگاه که

لمس دستهایت به پیچش موهای در همم گره می خورد و

می دانم که می دانی چه می خواهم

و می دانی که می دانم تو نیز درگیری ...

بگذار تا زمان به سرعت ضربان نبض گــُـر گرفته ام به آخر عاشقی نرسیده

دل سیر از معاشقه ای مرگبار بر جریده اعمالمان نقش بندد

چنان که عطرش را پس از مرگ

بر ذره ذره جسم بی جانم حس کنند تشییع کنندگان....

 

نوشته شده در جمعه پانزدهم مهر 1390ساعت 18:42 توسط مینا| |

 

 

آخیش .... خداجون سلام    ......    صبحت بخیر ..... ای بابا بازم که بیدار بودی! ......

چه روز خوبی رو برام آماده کردی ...... عجب صبح قشنگی رو ساختی...

واییییییییی چه هوای باحالی ... دستت درد نکنه...

امروز حتما بهترین روز عمر منه...

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 18:21 توسط مینا| |

 

 

و به نام تو سوگند

که از همان ثانیه ی نور

چه مشتاقانه در حال و هوای یک پروازم

پر و بال من باش

که به اسم تو سوگند...

 

 

***

من یقین دارم به احساسم

که وقتی خواهی آمد

ساعتهاست در را باز گذاشته ام...

 

***

نوشته شده در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 18:17 توسط مینا| |

 

 

مـانـده ام چـگونه تـو را فـرامـوش کـنـم

اگـر تـو را فـرامـوش کـنـم

بـایـد

سـالهایـی را نیـز کـه بـا تـو بـوده ام فـرامـوش کنـم

دریـا را فـرامـوش کنــم

و کـافـه هـای غـروب را

بــاران را

اسب ها و جـاده هـا را

بـایـد

          دنـیا را

                   زنـدگـی را

                                و خــودم را نیــز فرامـوش کنـم

                                          - تــو - بـا همه چیـز مـن آمـیخته ای

 

نوشته شده در جمعه نوزدهم فروردین 1390ساعت 20:11 توسط مینا| |

Design By : Night Melody