چند روزيست كه از حادثه ها دورم و از فاصله ها بي رنگم
تهي از عاشقي يك عاشق و پر از سادگي يك ماهي
من پر از احساسم
من كجا تنهايم؟
من دلم را دارم
آسمان را دارم
يك بغل ياس سپيد
و خدايي كه همان زيباييست
من خدا را دارم
و چقدر خوشحالم كه خدا را دارم...
![]()
![]()
![]()
![]()

چي كسي خواهد فهميد من اگر ما نشوم مي ميرم
تو اگر ما نشوی مي ميری
تفاوت من و تو در اين است كه من، دلم،
اين دل رسواي به عشق تو زنجيرم،
مي خواهد با تو ما شود
اما تو با ديگري ...
چه كسي خواهد فهميد حسم را...؟!
روزی مست و سرخوش از حس قشنگ بودن و حالا ...
چه بي رحمانه حادثه ي عشق مرا به بازي گرفت
چه بي بهانه سوختم، چه بي صدا شكستم ...
و حالا چه كودكانه به پايان راه مي نگرم
و چه كودكانه تر مي گريم ...
از دست اشك هايم هم خسته شدم
چرا رهايم نمي كنند؟!
چرا راحتم نمي گذارند؟!
چرا دست از سرم بر نمي دارند؟! خسته ام ...
افسوس! چه كسي خواهد فهميد كه خسته ام؟!
خسته تر از هميشه ...
![]()
![]()
![]()
![]()

سوی منزلگه ویرانه ي خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ي خویش
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

گریم و می گویم با همین قلب کوچک ،به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم.در خلوت
تنهایی مرگبار خود فریاد زدم.دستم را زیر پلک هایم بردم.
با انگشتان لرزان خودم جوهری از ناب ترین قطرهای اشک دیده ام را بر روی صفحه سفید و دست
نخورده قلبم کشیدم و آرام گفتم :دوستت دارم و در حسرت دیدارت یک آسمان اشک در سینه دارم...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
